تبليغاتX
رها در باد
 

اگه خوبَم از چِشمِ تو یا بَدَم

تَمومِ دِلَم رو به نامِت زَدَم

 
دِلَم زیرِ آوارِ تو گُم شُده

از اون لحظِه که از خودِش بیخودِه
 
چه جوری تو می تونی دِل بِکَنی
... تویی که هنوزَم تَمومِ مَنی
 

تو که با یه دُنیا کِنار اومَدی

چرا از یه دُنیا کِنارَم زَدی

 
مَنی که تو این قِصّه مَجنون تَرَم

 
نمی تونم از حال تو بِگذَرَم
 

تو می تونی از حال من رَد بِشی

تو حق داری حتی اگه بَد بِشی

خداحافظی رو بَلَد نیستَم

تو یادَم بِدِه من که بَد نیستَم

تو این بازیِ تلخِ بی قاعِدِه

خداحافظی رو تو یادَم بِدِه

اگه می گذَرَم از تو با چِشمِ خیس

خداحافظی آخرِ قِصّه نیس...


- شهاب شهرزاد
 
 
 
 
پ.ن
 
دو ماه می خواستم استراحت کنم .نشد.دوباره عین اسب باید کار کنم .
 
 
بالاخره این فیلمنامه رو هم تموم کردم . از نوشتن فیلمنامه سفارشی اصلا
 
خوشم نمیاد .
 
این شبکه لعنتی هم از اول محرم علافم کرد وهنوز تصویب فیلمنامه قبلی رو نداده ...
 
احتمالا  چون ما عضو خانواده فساد هستیم دیگه کار نکنیم .
 
 
جاری باشید
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 1:21  توسط رها | 
 

وقتي از قتل قناري گفتي

دل پر ريخته ام وحشت كرد

وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا مي پيچد

از تو مي پرسيدم:

به كجا بايد رفت؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

حميد مصدق

**********

پ.ن

بچه که بودم همیشه می خواستم آب رو توی دستام بگیرم.

این شده بود برایم یه معما ،ساعتها دور از چشم مامان شیر آب را بازمی کردم

 تا بالاخره موفق بشم.اما تا مامان می فهمید دعوام می کرد.

یه بار بابا با هر زبانی که بلد بود بهم گفت نمی شه آب را توی دستات بگیری

اما من قانع نشدم تا بزرگ شدم ...

حالا برام سوال پیش اومده چرا نور خوبی توی دلها نمی مونه ؟؟!!

اما اینبار کسی دعوام نمی کنه همه می خندن ...

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:9  توسط رها | 
 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

زنده یاد قیصر امین پور

 

دلم یک ساعت آرامش می خواهد ...

 

پ.ن

همه جمع شدیم توی یه محیط مجازی که راحتتر و آرام باشیم ...

اما توی همین محیط همه اش داریم همدیگر رو آزار می دیم ...

مثلا یه وبلاگی رو دوست داریم .صبح تا شب توی اون صفحه ایم اما

جرات کامنت گذاشتن با اسم خودمون رو نداریم ...چرا؟؟

آخ که چقدر دلم برای سایت زنده رود و بچه های با صفاش تنگ شده ...

 

پ .ن ۲

جواب اون عزیزی که جای نبود که جوابش رو بدم.

من روی سخنم با کسانی بود که قصدشون همیشه ازاره نه خوانندگان خاموش

که بی صدا میان و بی صدا می رند فقط شاید ردی باریک از اونها بمونه  ...

خود من هم شاید صفحه های رو زیاد بخونم .مخصوصا کسانی که دوستشون دارم .

بعضی ها رو هم نوشته هاشون رو دوست دارم .

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 1:35  توسط رها | 

 

گاهی فکر می کنم تو دیگر مرا دوست نداری ...

هر روز در باد فریاد می زنم دوستت دارم... اما یا باد امانت دار خوبی نیست

و به تو نمی رساند و یا تو عمدا سکوت می کنی و جواب نمی دهی ...

شاید هم دیگر دلت برای من نمی لرزد ...

شاید انجا دل به فرشته ای داده ای و مرا از یاد برده ای ...

نه من دیوانه می شوم ...من فقط دل به این خوش کردم که تو مرا  دوست داری ...

فکر می کنم ....

نه تو دوست داری من هر روز بگویم دوستت دارم برای همین سکوت

می کنی و جواب نمی دهی تا باز هم در باد فریاد بزنم دوستت دارم ...

پس با تمام وجودم و این تن تب دارم  فریاد می زنم دوستت دارم

دوستت دارم ...دوستت دارم ...دوستت دارم

کاش اینبار باد برایم صدای تو را بیاورد که بگوئی ....

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 21:9  توسط رها | 
 

برای زندگی کردن به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد :
...
اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانیتت را

و معنای حقیقی سکوتت را

 

 

 

پ.ن

اعتماد واژه غریبی است . این روزا کسی ازش خبر داره ؟؟!!!

می دونید کجاست ؟ احوالش چطوره؟؟

چه زود خدا یه چیزهای رو برای ادم رو می کنه !!!

 

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 9:40  توسط رها | 
 

 روزی زیر باران در حالی که همه پرندگان اواز می خوانند .

 

من و تو همدیگر را در اغوش می کشیم ...

 

گرمای وجودت را حس می کنم ...

 

نمی دانم چرا فکر می کنم باید این لحظه بغضم بترکد ...

 

 برای اینکه همه عمر در حسرت این لحظه بوده ام ...

 

 بوسه ما همراه شود با اواز چکاوکها ..

 

 

 باد گل های رز را به رقص درمی  اورد ..

 

همه دنیا در شادی ما سهیم می شود ...

 

ومن طعم بودن تو رو می چشم ...

 

بویت همه عطر گل ها را می گیرد ...

 

چشمهایت مرا باز جادو می کنند و من مست می شوم ...

 

خورشید سرک می کشداو هم می خواهد سهیم باشد و باران می رود ...

 

اما وقتی می بیند گرمای وجود ما بیشتر است خودش خجالت می کشد و غروب می کند ..

 

وما هنوز در اغوش هم هستیم و می ترسیم اگر لحظه ای جدا شویم باز عمری جدا بمانیم ..

 

باز ماه و ستاره ها کنجکاوی می کنند و می ایند ..

 

ستاره ها ما را به هم نشان می دهند و یواشکی با هم می خندند ..

 

در زیر نور مهتاب من و تو به رقص خواهیم امد ..

 

انقدر می رقصیم که من خسته می شوم ..

 

و برای همیشه با ارامش در اغوش تو خواهم خفت ..

 

پ.ن

عزیزم تولدت مبارک می دونی که خیلی برام عزیزی...(خودش می دونه کیو می گم )

این گلها هم تقدیم به تو ..

 

 امیدوارم سالها با شادی زندی گی کنی ..

الان گروه خون کنجکاوی یه ملت رفت بالا

جاری باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:40  توسط رها | 
 

 

گفتم که سکوت ..از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ، که زندگی رفت به گور ...

گفتا که خموش !..تا که زندانی زور .

بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور ...

بستم ز سخن لب ،وفرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ، دردی خاموش

فریاد زمان ، رمیده در قلب سروش

این نظم سیاه و.. فقر در ظلمت شام

برسر نکشد ، خزیده از بام به بام

خون دل پابرهنگان ، جام به جام !

 

****

۱..۲..۳..

همه پشت در منتظریم بالاخره میارنش ...

 انتظار به پایان اومد و از زیر پتو درش اوردند ...

با دهان کوچکش چنان فریاد می زد انگار می خواست تقاص همه عمر را الان بگیرد ..

بغلش کردم نگاهش می کنم چشمان درشت سیاه و مژهای بلند ...

وای چقدر شبیه بچه گی منه ... همه می گن وای شکل عمه اشه ..

گفتم : چی  اینقدر داد می زنی ؟ فکر کردی توی این دنیا چه خبر اینقدر

حول زدی اومدی ؟

اما او بی توجه  به حرف من بلندتر فریاد می زند ...

می دمش به مامانش تا به او شیر بدهد و او حریصانه با دستانش

سینه مادرش را می گیرد ...

با اولین قلپ شیر مثل پویا سکوت می کند ..انگار همه بچه ها عین هم هستند ...

من عمه شدم البته هنوز اسمش معلوم نیست جنگ صلیبی

 بین مادرو پدرو بقیه راه افتاده ...

تنها کسی که در این جنگ شرکت نکرده و از دور نظاره گر است  

همین عمه جان ...

اخر هم اسمش رو خودم می ذارم ...

طناز عزیزم به دنیای پر از گرگ خوش اومدی ...

 

 

جاری باشید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:48  توسط رها | 
 

مرا امشب باز در اغوش بگیر ...

انقدر محکم که در تو یکی شوم ..

باز امده ای می دانم  اینجا بوی تو را گرفته ...

باز بگو که می مانی باز دروغ بگو بگو همیشه با منی

باز گولم بزن اما بگو که فقط مرا داری ....

باز دروغ شیرین بگو ...

باز امشب آغوشم را برایت باز کرده ام موهایم را درباد افشان کرد ه ام ...

باز دروغ شیرین بگو  ...من مست شده ام ...

 

 

 

پ.ن

فردا یه خبر خوب دارم یه اتفاق خوب...

جاری باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:28  توسط رها | 

 

آقاي رئيس با عصبانيت داره براي  هزارمين بار براي همكارم توضيح مي ده و بلند بلندكه من هم بشنوم .

 

-         اين شركت معمولي نيست بيخود شما رو نمي فرستم كه،

بايد فردا مي ري با كلاس باشي لباس رسمي

 

-         كروات حسابي مرتب ........باماشين شركت هم نمي خواد بريد با ماشين من مي ريد ...........

 

يكريز داره حرف مي زنه روش نمي شه مستقيم اينا رو به منم بگه اما خودم مي فهمم .

 

در اخر مي گه بايد با قرارداد امضاء شده برگرديم .

 

من نگراني ندارم صبح زود همكارم با ماشين رئيس مياد دنبالم حسابي به خودش رسيده .

 

تو ماشين مرتب دارم توضيح مي دم چيكار كنه مي دونم آخرش يه جا گند مي زنه .

 

بالاخره رسيديم . حرفهاي رئيس دوباره توي سرم دور مي زنه

 

-         اين شركت با كلاسيه بايد خيلي حواستون باشه با پرستيژ باشيد(اينو با حال ادا مي كنه ) .....

 

خنده ام مي گيره

 

-         مي خواي پياده شو تا برم پارك كنم .

 

از ماشين پياده مي شم يه جوب هم پر از آب جلومه مي خوام برم تو پياده رو ......

 

مثل هميشه از روي جوب پر آب مي پرم صداي واي مي شنوم .

 

بر مي گردم يه آقاي مرتبي رو پشت سرم ديدم (خيلي اتو كشيده ) بي مقدمه مي گه :

 

-         گفتم الان مي افتيد تو جوب نگرانتون  شدم ..

 - به شما ربطی داره؟!!

بي تفاوت رويم را بر مي گردانم همكارم رسيده

 

-         چي مي گه ؟

 

يه جوري بلند مي گم كه بشنوه

 

-         همه براي ما شدن دلسوز مي گه ترسيدم بيفتيد يكي نيست بگه به شما چه ؟

 

-        می خوای حالشو بگیرم ؟؟ 

 

-     ولش كن بيا بريم . ارزش نداره .. خودتو خفه كردي با اين ماشين پارك كردنتا .

 

-         بابا بايد اين عروسك رئيس رو يه جاي بذارم كه خط ندازن بعد از من طلبكارمي شه  نه شما !

 

-         خوب حالا من مي خوام بدونم حالا كي اين ماشين رو مي بينه ؟ حرف مي زنه ها .....

 

نگاهي به قيافه اش مي كنه

 

-         خوبم ؟

 

جلوتر مي رم

 

-         هر كاري بكني ديگه از اين بهتره نمي شي الان ديگه عندشي

 

با حرص پشت سرم مياد .

 

از كلي مرز مي گذريم تا برسيم خدمت مدير عامل از قبل همه چيز هماهنگ شده

در را كه باز مي كنم خشكم مي زنه

 

به همكارم كه نگاه مي كنم مي بينم رنگش پريده يواش مي گه :

 

- واي جواب ريئس رو چي بديم ؟

 

-         بيا برگرديم تا سبك نشديم .

 

آقاي مدير عامل بلند مي شه و با خنده مي گه :

 

-         بفرمائيد خواهش مي كنم . خوش امديد

 

باز هم لبخند موزيانه مي زنه

 

منم به روي خودم نميارم

 

-         خوب مي خواست يواشكي نشنوه من كه مستقيم نگفتم .

 

با همون پرستيژ بيخيال نشستم .

 

همكارم هنوز هاج و واج مونده ........

 

ریس کلی ذوق می کنه وقتی قرارداد امضا شده رو روی میز می ذارم ...

 پ.ن

اینم سوتی ما هر کی دوست داره اونم شرکت کنه و یه خاطره بنویسه ...

جاري باشيد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 15:1  توسط رها | 
 

شعر “آدمک برفی”

طلسمم کرده ای آری شبیه آدمک برفی

پراز فریاد تکراری شبیه آدمک برفی

مراازنو تراشیدی ز جنس سرد برف و بعد

نمودی پرده برداری شبیه آدمک برفی

سرش ازمن تنش ازمن نگاه برفی اش از تو

میان چار دیواری شبیه آدمک برفی

وجودم برف باریدو زمستان حضورم را

نگفتی دوستم داری شبیه آدمک برفی

وطفلی کودک قلبم زکامی سخت میگیرد

تو از گرمای بیزاری شبیه آدمک برفی

دلم تنهاست مثل تو دلم اینجاست مثل تو

ودراین آخر کاری شبیه آدمک برفی

(نویسنده : نمی دونم )

 “سال نو میلادی و عید کریسمس مبارک”

               

               باز برف می بارد و سال نو اغاز می شود ...

                نمی دانم آیا باز دختر کبریت فروشی زیر برف مانده است یا نه ؟؟

                اما می دانم در شهر من .. دخترو پسر کبریت فروش در هوای سرد مانده اند ...

                حالا چه فرقی می کند سه هزار میلیارد خرج چه می شود ؟!

 

سال نو را به همه هموطنان مسیحی عزیزم تبریک می گم بخصوص به دوست عزیزم می..

 

پ .ن

طبق نظر وبلاگ دستنوشته های یک جوان ایرانی

فراخوان يك حركت خودجوش و انقلابي براي نوشتن يك پست ويژه ميتونه راهكار مناسبي باشه. البته اگر دوستان حمايت كنند.

فلذا پيشنهاد ميكنم كه در روز شنبه (و البته با كمي تخفيف و محض يه عده كه يكشنبه ها پست مينويسند لغايت لحظه تحويل سال در ساعت صفر يكشنبه اول ژانويه!!) كه مصادف با سال جديد مسيحي هم هست (الهم صل علي مسيح و ال مسيح) همه دوستان رو دعوت ميكنيم به نوشتن يك پست شاد و مفرح!! باز هم پيشنهاد خاص خودم اينه كه موضوع اين پست درباره سوتيهاي اساسي و ماندگار خود نويسنده باشه كه در اصل با اين حركت انقلابي چند هدف رو دنبال ميكنيم:

اولا كه پست ها شاد خواهند بود، بعدندش هم كه معمولا همه با شادي و خاطره راحتترند و فلذا نوشتنش هم سخت نخواهد بود، باز هم بعدنترتر و مهمتر اينكه موضوع مربوط به خود دوستانه و چون از دل برايد لاجرم بر دل نشيند و صد البته اينكه خسته شديم بس كه از كلاس و شيك بودن و افه ها و خواستگارها و تواناييهاي بالفعل و بالقوه نويسندگان خونديم!!! يه خرده خودموني تر بنويسيم مطمئنن جاي دوري نميره!!!

فلذا استين ها را بالا زده، كيبوردها را پايين اورده و مشاركت كنيد و صد البته كه ديگران را نيز به اين فراخوان و كمپين فرا بخوانيد و به قول معروف نترسيد نترسيد كه ما همه با هم هستيم!!! لذا وعده ما :

شنبه 10 دي ماه روز نوشتن از سوتي هاي شخصي ولو يك عدد!!


پ.ن 1) البته ما از پيشنهادات دوستان در مورد موضوع فراخوان پست نويسي در روز شنبه استقبال ميكنيم. اما خب، محض اينكه تشتت آراء و نظرات پيش نياد و زمان رو از دست نديم و اين روز ميمون و مناسبت ويژه رو از كف نديم فلذا خيلي هم استقبال نميكنيم!!!

پ.ن 2) لطفا حضور خودتون رو رسما اعلام كنيد و سعي كنيد حداقل 2 نفر همراه پيدا كنيد كه نهايتا با روش شركتهاي هرمي!! بتونيم كلي زيرمجموعه پيدا كنيم برا اين فراخوان.

پ.ن 3) چون بعضيا ميخوان قسر در برن. مقرر شده كه هر كس پست رو ننوشت بايد برندگان رو به يه سور توپ دعوت كنه. فلذا تعداد برنده ها به اندازه تعداد بازندگان و پست ننويس ها خواهد بود!!!

پ.ن 4) به قول معروف "رسانه شماييد" پس اطلاع رساني كنيد اين فراخوان را پليز!!

جاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 22:40  توسط رها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،

خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ،

مردن به رهایی

پیوندهای روزانه
نرفتن بچه های معلول فردا به مسابقات چین
نرگس های سوخته 2
نرگس های سوخته 1
بیائید آزاد باشیم ...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
آبان 1387
آبان 1386
آبان 1384
آرشیو موضوعی
موضوعات مهم وبلاگ
پیوندها
اهدای عضو
رها در زنده رود
داستان های رها
شهاب عزیز
مهروی عزیزم
مهدی قاسمی
امیر فرشاد ابراهیمی
ته دیگ
هادی پاکزاد
عمو سیاوش
داداش پارسا
عقل پا بجایی نداره :)
ققنوس آسمان
نسرین بهجتی
صدای پای زندگی
ناهید عزیزم
استاد عزیزم بیگدلی
محمود نیکخواه (بابای زنده رود )
شکوه (دوست جون من )
داداش فردین خودم
امیر هادی کله شق
سلمان
امیر حسین آریا
مریم عزیزم
مهرآسا ی عزیز
ماه تنها
سکوتستان
خط سوم
قوی سپید
احسان خلیلی
پیدا (فیلسوف )
بانوی x
کدو تنبل
می خواهم زنده نمانم
آخرین نسخه مرد
کاشی های آبی
بانوی لحظه ها
میم های عزیز
پیامبر دیوانه
سعید ترشیزی
عقاید یک دلقک
دروغگوی عزیز
کلزال
هاله ماه
ایل بزرگ بختیاری
محبوب عزیز
الماس
نازلی
زن غریب
ناگفته های که خواهم گفت
کوچکترین روزنه نور
مستانه
زمستانه
لیلای عزیز
آلیس عزیزم
گفتنی ها
وبلاگ هاي به روز شده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ