تبليغاتX
رها

پرنده زخمی

يكدفعه دوره ام مي كنند . پيرمرد مهربون عصا زنان جلو مياد :

- بابا كجائي منو همينطور سرپا نگه داشتي نمي گي با اين پا درد..

پسر لجوجانه توي حرفش زد:

- من تا كي بايد منتظر باشم كي مي خواي برم خواستگاري ؟

صداي ناله مياد به عقب برمي گردم دختره با صورت خوني و صداي كه به زور بلند مي شه مي گه

- تا كي بايد جون كندنم طول بكشه ؟

همگي با هم حرف مي زنند هم همه مي كنند گيج مي شوم هر كدام مي خواهند اول باشند . فرياد مي زنم

- بس كنيد بعد مدتي اومدم پشيمونم نكنيد امشب نوبت اون دختره ......

دختر مي خنده و بقيه ساكت مي شوند .

آره امشب بايد قصه اونو تموم كنم اين شخصيت خيلي وقته منتظر مونده قلم رو كه برمي دارم .

صداي خوردن چيزي به شيشه نا خداگاه به سمت شيشه مي كشاندم .

- آخ

پنجره را باز مي كنم و برش ميدارم سرش محكم خورده به شيشه ، گيجه قلبش به شدت مي زنه .

دستي به سرش مي كشم

- واي نه

دستم داغ مي شه و قرمز ......

ميارمش تو بايد سرشو پانسمان كنم بالهاشو امتحان مي كنم نه بالهاش خدا رو شكر سالمه .. .

- طفلي چي دنبالت كرد كه اينطور خوردي به شيشه ؟

قتي دوباره بردمش دم پنجره قلبش آرومتر مي زدولش كردم پرزد و رفت .

دوباره نشستم پشت ميز اما اينبار دختر طاقت نياورده بود.

جاري باشيد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:40 توسط رها |

من و جاده و باران و تولد تو ...

کبوترم ..

امشب من مانده ام و جاده و بغض و باران و تولد تو که نیستی چون سالهای قبل ...

اسمان می بارد و با دل من همراهی می کند ...

آسمان می بارد دل من هم و چشمانم در این سیاهی سرد جاده جلو می رود ...

چون همیشه کسی نیست که اشک هایم را پاک کند و دلداریم دهد ..

چراغ های جاده می شود شمع های تولد تو که هیچ وقت برای فوت کردنشان نیامدی ...

برگ های پاییزی که می ریزند و عابرانی که پا روی انها می کذارند و صدای فریادشان را نمی شنوند ...

مثل دل من و فریادهایش  ...

دلم بهانه تو را بیشتر می گیرد و اشک هایم جاری تر می شوند ...

محرم رازی نیست که برایش حرف بزنم ...

و من باز اب می شوم به پای تو ... دل تنهایم را همزبانی نمی یابم ..

سکوت می کنم سکوتی سنگین ...

کسی را که محرم نیست باید سکوت کند و همه چیز را در حصار سینه اش اسیر کند ...

چشمانت جلوی چشمانم است از پس این شیشه بارانی و مه گرفته لبخند می زنی چون همیشه اما چشمانت غم پنهانش را دارد ...

تمام وجود لبریز می شود از خواستن تو بند بند وجودم تو را می خواهد ...

بس نیست تا که ای باید اسیر این دنیا باشم ؟؟؟؟؟

 تولدت مبارک عزیزم ای همه نفسم ...

جاری باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:15 توسط رها |

فلسفه ادمیت

آدمها اغلب نامعقول و غير منطقي و خود خواهند (بهر حال انها را ببخش )

 

 

اگر مهرباني كني شايد تو را متهم به داشتن اهداف پنهاني و سود شخصي كنند ( بهر حال مهربان باش )

 

 

اگر موفق شوي در كارهايت از ديگران پيشي گيري ، دشمناني سخت خواهي داشت (بهر حال موفق باش )

 

 

اگر درستكار و راستگو باشي ممكن است سرت كلاه برود (بهر حال درستكار و راستگو باش )

 

 

آنچه را سالها زحمت كشيدي و ساختي ممكن است ديگران به ناگهان از بين ببرند (بهر حال سازنده باش )

 

 

اگر به ديگران اموختي ممكن است قدردانت نباشند (بهر حال اموزنده باش )

 

 

اگر به ارامش و شادي دست يافتي ممكن است به تو حسادت كنند (بهر حال آرام و شاد باش )

 

 

اگر به ديگران نيكي كني ممكن است فردا همه را فراموش كنند (بهر حال نيكو كار باش )

 

 

اگر جانت را در راه آرمانت فدا كني ممكن است كافي نباشد (بهر حال فداكار باش )

 

 

براي اينكه آسوده باشي ، بدان كه همه چيز بين تو و خداست (پس به همين فكر كن و اسوده باش )

 

 برای اینکه بخواهی بقیه را ادم کنی اول خودت ادم باش ...

برای اینکه می خواهی بقیه را نصیحت کنی که خوب باشند اول به خودت نگاه کن ...

همیشه به این فکر مکن که چه چیزهای را می دانی به این فکر کن اونای که نمی دونی یاد بگیری ..

همیشه به چیزهای که دیدی اعتماد نکن ممکن خیلی چیزها را هم ندیده باشی ...

 

جاری باشید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:18 توسط رها |

تابلو خط خطی با قلبی پر تپش ..

 

 

از توي آيينه خودم را مي بينم . به چهره تو چشم دوخته ...

قلم مو را برمي دارم و يكي يكي مي كشم

از چشم هايم شروع مي كنم تو مي خندي ودر چشم هايم موجي پر نور مي كشم.

تو صدايم مي كني....

لب هايم را مي كشم . اسم تو را زمزمه مي كنند.

تو نزديك تر مي شوي...

نگاهم را خير تر و قلبم را پر تپش مي كشم.

چشمانت غمگين مي شود ....

يكدفعه دستانم مي لرزد همه بوم را خط خطي مي كنم قبل از انكه تو خط خطيش كني.

اما قلبم آنقدر زياد مي زند كه از بين خط خطي ها خودش را بيرون مي اورد.

و من مي مانم و يك تابلو خط خطي با قلبي پر تپش در ميان ان ....

 جاری باشید

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:25 توسط رها |

استودیو فرایاد

استودیو حرفه ای عکس و فیلم فرایاد با مدیریت اقای کمال ایزدی و کادر کاملا حرفه ای و سینمائی ...

ارائه خدمات فیلم و عکس

البوم های ایتالیائی وژرنالهای عروس و داماد

کلیپ نامزدی ومجلس

انواع کلیپ ( محلی - کویر- خارجی - سینمائی ..)

عکسهای اسپرت

ساخت و اجرای کلیپ  مجالس فوق العاده متفاوت و سنگین برای همکاران محترم ...

با تعیین وقت قبلی ...

تلفن تماس :  09133139717

09372016037

09131136324

تفاوت را احساس کنید .

 

( نمردیم توی وبلاگمون کار تبلیغاتی کردیم  راستی معرفی مشتری هم خودش 10 درصد از مبلغ قرارداد را پور سانت می گیرید )

 

جاری باشید

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:17 توسط رها |

راهمون دور شده ..

 

نمي دونم تا حالا شده تمام لحظات عمر دنبال  چيزي باشيديعني هدف زندگيتون بشه ... ولي انقدر دير به دستش بياريد

كه ديگه ...

الان كه به دستش اوردم حس غريبي بهش دارم نمي دونم ناراحت باشم يا خوشحال ؟

فكركنم دعاي ما ادمها اين روزها دير به دست خدا مي رسه احتمالايا  فرشته ها تنبل شدن  كه بايد يه نامه شكايت

 به خدا بفرستيم كه عوضشون كنه ...يا هم راهمون از خدا دور شده نمي دونم ...

جاري باشيد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:55 توسط رها |

من و شب و جاده ..

شب و جاده بي انتها رو دوست دارم اونم توي سكوت ...تنها بدون اينكه كسي اين سكوت رو برهم بزنه ...

دوست دارم حتي با اين دست شكسته ...

اين مسافرتهاي طولاني بد نيست براي مني كه فقط مي خواهم بروم اما هنوز نمي دانم بالاخره كجا ؟؟؟

يكجا ماندن كار من نيست ...

آشنائي با استاد كيميائي ودكتر افشار و تجربه هاي جديد ...

بالاخره شنبه اين سريال الم شنگه هم تمام مي شود ...

و من دلم براي كسي تنگ مي شود ...

باز هوا سردتر مي شود ..

دانيال مي گويد:  بايد تغيير كنيم هر چند سخت باشد ...

احمدي نژاد را توي سازمان ملل تحويل نمي گيرن حتي لبناني كه عمري سنگش را به سينه مي زند ...

رويا و ياسر به زير يك سقف مي روند تا اشيانه عشقشان شود ..

ازم مي پرسد كدام برنامه تلويزيون را دوست دارم و من مي گويم مگر تلويزيون هم برنامه دارد ؟!!!

و باز بايد بروم جاده منتظر من است ...

جاري باشيد

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:56 توسط رها |

باز پاييز پاييز

واي ،باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور ،

واي ، باران ، باران

پر مرغان نگاهم را شست

 

(حميد مصدق )

ديروز كه از ضبط  بر مي گشتيم پنجره ماشين باز بود و من باز سرما را حس كردم .

بوي پاييز مي داد ...باز پاييز... پاييز... پاييز ...

چه كسي خبر دارد از دل من و اين پاييز ؟؟

باز صداي خش خش برگها كه زير پاي رهگذران جان مي سپارند ..

باز دلها اسير اين نيرنگ باز مي شوند و نم نم گرفته مي شوند ...حتي نمي دانند اسير چي شدند ...

چقدر امسال زود پاييز شد ..

باز با يد به دست گچي خو كنم ...

 

جاري باشيد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:14 توسط رها |

زنده رود خشكيده ..

 

بعد از دو روز كار مي رويم كنار اب ..با ديدن آب ذوق مي كنم خيلي وقت بود كه نديده بود از وقتي زاينده رود خشك شد و

تنها دل خوشي من هم خشكيد ...وقتي مي رم كنارش دلم مي گيره ..

حالا باديدن اب كنارش رفتم كفش هايم را بيرون اوردم پاهايم را درون اب گذاشتم موسيقي دلخواهم را گذاشتم و رفتم توي ...

پاهايم كم كم بي حس شد .. با صداي رويا به خودم امدم ..

رها باز رفتي تو فكر؟؟پاشو بيا پيش بچه ها ...

خودم مي رفتم اما دلم چي؟؟ عجيب دلم هواي تو رو كرده ...

باز مي رويم سر ضبط با فشار كار زياد ...

وقتي بيرون مي ايم صداي موسيقي مي شنوم موسيقي اشنا با يك دنيا خاطره سرم گيج مي رود ديگر چيزي نمي فهمم

با پاشيده شدن مشتي اب بصورتم يكدفعه به هوش مي ايم همه بالاي سرم ايستادن ..

اعصابم بهم مي ريزد نمي خواستم كسي منو با اين حال ببينه ...

چقدر دلم برايت تنگ شده كاش مي شد پيشت بيام ..كاش بودي ..كاش ..

جاري باشيد

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط رها |

زمزمه اي در باد


 

پروانه ها بال می زنند. کبوتران پر می کشند و عقاب در لانه اش آرام می آساید

 

و من آتش می گیرم آتشی از نهفته ترین جای سینه ام .......

 

سرم به دوران می افتد تصویر پروانه و کبوتروعقاب جلویم با ریتمی خاص حر کت می کنند .

 

عقاب را حقیر می بینم و پروانه را با بالهای بزرگ و زیبا ......

 

سینه ام بیشتر می سوزد حرارت از چشمانم بالا می رود .

 

دستی برای خاموشی این اتش بالا نمی آید ......

 

یک لحظه سراب دستی که با چند قطره آب بسویم می اید مرا می فریبد .

 

اما ان دست هم در میانه راه ناپدید می شود . حرارت همچنان زیاد می شود .....

 

کبوتر با چشمان نگران به من چشم می دوزد

جاري باشيد

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:43 توسط رها |