تبليغاتX
رها در باد
 

مادر همیشه گله می کنی که چرا مثل بچه گی ها باهات حرف نمی زنم دلت می خواست

مثل اون زمان سر روی پاهات بذارم و تو نوازشم کنی وبه حرفام گوش کنی

اما مادر یادت رفت که همان زمان که لحاف را زیر لبهایت می گرفتی و ارام گریه می کردی

به من سوختن در سکوت را یاد دادی

الان دلم می خواد باهات حرف بزنم شاید گله کنم

مادر چرا به من یاد ندادی آدمها با هم فرق دارند؟

مادر چرا به من یاد دادی نگاه گرم را اما یاد ندادی چطور در میان نگاهای سرد نگاه گرمم راپنهان کنم؟

مادر چرا به من عاطفه را یاد دادی اما یاد ندادی با بی عاطفه ها چه کنم؟

مادر چرا به من صبر را یاد دادی اما یاد ندادی اندازه اش چقدر باید باشد؟

مادر چرا به من پرواز را یاد دادی اما یادم ندادی با بالهای شکسته چه کنم؟

مادر چرا به من محبت را یاد دادی اما یادم ندادی با خیانت آدمها چه کنم ؟

مادرچرا به من لبخند را یاد دادی اما یاد ندادی با لخندهای ماسیده بر لبم چه کنم؟

مادر چرا به من دوستی را یاد دادی اما یاد ندادی با نا دوست ها چه کنم؟

مادرچرا به من یاد دادی صادق باشم اما یاد ندادی با ادمهای دو رو چه کنم؟

مادر مادر مادرمادر مادر مادر

چرا من را برای زندگی با این ادمها تربیت نکردی؟

نه توقع زیادی دارم بی انصافی دارم می کنم مگه کسی به خود تو یاد داد؟؟

مگه می دونستی ادمهای این می شوند؟

مادر عزیزم برای همه یاد داده ها و نداده هایت ممنونم

دستت را می بوسم و از ته دلم می گویم دوستت دارم ای مظلوم پنهان ....

پ.ن

سوختن بر هر شمع کار هر پروانه نیست ...

مادر ی خودش یه قصه است و مادر بچه معلول بودن هزار قصه دیگر ...

صمیمانه بر دستان این مادران هزار بوسه می زنم و خاک پایشان را می بوسم

روز مادر به همه مادران تبریک می گویم

(تو رو خدا مادراتون را چشم به راه نذارید اونها چشمشون به در...)

مامان عزیزم بوسه بر دستانت می زنم .دوستت دارم.

جاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط رها | 
 

 

بوي استخوانهاي نيم سوخته و عطريات تند كه هوا را چون مرغان سياه مي شكافند

مرا محصور مي كنند .

به ياد مي اورم آن مردي را كه در درون يك تابوت خفته بود و به هيچ نمي انديشيد .

و آن گروه سياه پوش را كه آرام به دنبالش مي رفتند و دستمال هايشان خشك بود .

و آنها را كه به دور يك گور تازه اب خورده مي گريستند .

و آن مردي را كه در آخرين لحظه هاي زندگي مي خواست چيزي بگويد و نگفت و

 بعد كساني بودند كه گفتند

 (شنيديم )

و سخنش ، كلام بزرگان شد و يك جمله از صد هزار جمله بود كه در

 يك كتاب از صد هزار كتاب احساس بطالت مي كرد.

و آن زني را كه شايد يك جمله ي دردناك گفته بودو تنها بود كه مرد

 و هيچ كس نشنيد و احساس بطالت در فضا معلق ماند.

(نادر ابراهيمي )

 

پ.ن

مدتی خیلی گرفتارم ببخشید دوستان زیاد سر نمی زنم.

سیستمم مشکل پیدا کرده فایل داستان باز نشد ادامه اش رو بزنم . 

جاري باشيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:21  توسط رها | 
 

نغمه هایت را شنیدم ...

صدایت ارام بخش جانم شده ...

چون مسکنی برای دردهایم ...

اماهمه مسکن ها اعتیاد اورند چون گذشته ...

آرام بنوازم من مست صدای تو شدم ...

 

 

-  سلام خانم جان

-  سلام خوش اومدی پسرم .

-    شما یه چیزی بگید این بخیل که حرف نمی زنه . برای چی لباس خریده ؟

-    والا ، منم نمی دونم گرا از این ولخرجیا کرده از ش بعیده ........

در حالی که گوشم را می خواراندم گفتم:

-    ای بابا حالا بیا و خوبی کن . اصلا می رم پس می دم تا خیالتان راحت شود .

-    نه عزیزم ، شوخی کردم . خوب کاری کردی . جوانی به سن و سال تو خوب است

 اراسته باشه .

محمود لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:

-   خانم جان از این موضوع ساده نگذرید . فکر کنم زن می خواد........

چائی به گلویم پرید . محمود چند تا مشت محکم به پشتم کوبید .

- نگفتم خانم جان اسمش هم امد هول شد .

گلویم را صاف کردم

-  غلط کردی من که مثل تو حسرت به دل نیستم . من غلط می کنم خودم رو گرفتار کنم .

 اما یه پشنهاد تو بگیر اگه خوب بود منم می گیرم .

-  خیلی خوش بحالت می شه من بشم موش ازمایشگاهیت ؟نخیر.

-  پس حرف زیادی نزن بذار به زندگیمون برسیم .

مادر با حنده از اتاق بیرون رفت .

-    حالا جون من راستشو بگو

-   بابا از فردا باید برم بالای شهر خانه یه تاجر معروف به دخترش زبان یاد بدم .

حالا مسئول اموزشگاه گیر داده که باید با لباس مناسب بری حالا دست از

سر کچل ما برمی داری یا نه ؟

-  پس از فردا با خانمهای محترم ملاقات می کنی . خدا شانس بده ..........

-   حالا بیاو حقیقت بگو دیگه ول کن نیست .

-    اومده بودم یه خبر بدم ......

-   چه خبری؟

-    منو و چند تا از بچه ها می خوایم بریم شمال البته حالا نه تابستون می خوام

ببینم تو هم میای یا نه؟

-   حالا کو تا تابستون  ؟

-   حالا کاراتا درست کن .

-  باشه حالا تا اون روز اما دیگه هم جلوی خانم جان از این حرفا نزن دلخور می شما

خندید و در حالی که دست در موهایش می کشید

-   باشه بابا توام .....

-    اگه این زبونم نداشتی

از جا بلند شد .

-   خوب من برم باید نون بگیرم و گرنه خودت که می دونی چی می شه ؟

از مادر خداحافظی کرد دم در رویش را برگرداند

-   راستی مبارک باشه خیلی بهت میاد مواظب باش فردا تلفات ندی ....

-  جون تو جونت کنند ادم نمی شی

-   خوب خداحافظ برم

 

رفت . برگشتم توی اتاق مادر تازه سفره را پهن کرده بود .

 

-  چرا نموند؟

-   اون که تعارف نداره هر وقت بخواد می مونه .

-   باور کن مثل تو دوستش دارم . هر وقت زنگ در رو می زنند می دونم خودشه

ماشاء الله همیشه هم شادو شنگول به خدا بیامرز مادرش رفته باباش که همیشه عنقه .....

-   محمود چاخانه چیکارش میشه کرد .

-  تونمی خوای لباستو عوض کنی؟

خندیدم.

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:31  توسط رها | 
 

یک فنجان از تنهاییم را بنوش تا طعم نبودنت را در لحظه هایم بچشی ...


دستم را بگیر وباز در لحظه هایم جاری شو ...
 

جاری باشید

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:25  توسط رها | 
 

هر دو نفس نفس می زدیم .

-   بیائید شام بخورید اینقدر دنبال هم ندوید خودم می دونم با شما دو تا چیکار کنم .

توی کمر محمود زدم.

- حالا خوب شد ؟  دست هر دومونو بند کردی حالا دیگه خانم جان ول کن نیست

مادر خندید :

- شامتونو بخورید

شام را که خوردیم محمود رفت . منم هم ازبس خسته بودم زود خوابیدم .

-مادر حمید بلند شو نمازت قضا می شه !

- حس بلند شدن نداشتم اما بار دوم که دستش به در اتاقم خورد کش

و قوسی به خودم دادم و بلند شدم .

 

از دانشکده مستقیم به آموزشگاه رفتم .

-   می بخشید آقای شایان آقای مدیر گفتن بعد از کلاس برید پیششون

-    چشم حتما خانوم

روی صندلی نشستم .

-  با من امری داشتید ؟

-      فکر نمی کردم اینقدر خوش شانس باشید .! دیروز بعد از اینکه از اینجا رفتید .

آقای رفیعی تلفن کرد و خواست یه مربی زبده برای دخترش بفرستم . اینطور که

می گفت دخترش قصد داره بره خارج از کشور . از نظر هزینه هم مشکل نداره فقط استاد

خوب می خواد این هم شانس خوبیه برای شما و هم افتخاریه برای آموزشگاه ما

آقای رفیعی یکی از بزرگترین تاجرای این شهره ...........

-   ممنون از کی می تونم شروع کنم ؟

-    از همین فردا

مقداری پول از جیبش بیرون آورد و به طرف من گرفت .

  این مبلغ را به عنوان پاداش بگیر اما سعی کن لباس مناسبی تهیه کنی

 آنها از خانواده محترمی هستن . باید پر ستیژ آموزشگاه هم حفظ بشه .

احساس کردم صورتم آتش گرفت .

-         چشم ، حتما

پول را گرفتم و به کلاس رفتم .

-         از اینکه اینطور تحقیر شده بودم اعصابم بهم ریخته بود اگه بخاطر وضع مادر نبود

 یه لحظه هم اونجا نمی ایستادم اما چه کنم که مجبور بودم .

وقتی برگشتم یک دست کت و شلوار شیک خریدم . اما دلم طاقت نیاورد برای

مادر هم یک روسری و بلوز خریدم و به طرف خانه راه افتادم .

در را که باز کردم مادر با دیدن بسته ها به کمکم آمد . سلام کردم و در را با پا بستم .

-  سلام مادر اینا چیه ؟

خندیدم

-  هوس کردم خودم و شما را از دست این لباسهای کهنه خلاص کنم .

-   بفرمائید اینم مال شماست قابل شما رو نداره .

 

بلوزو روسری را به مادر دادم.

 

مادر در حالی که انها را از دستم می گرفت گفت:

- دستت درد نکنه حالا واجب نبود . مادر برای خودت هم چیزی خریدی ؟

 اگه نخریدی من هم نمی خوام .

کت و شلوار را در آوردم

-    می دونستم این حرفو می زنی . حالا برید بپوشید ببینم سلیقه ام رو  می پسندید یا نه؟

مادر بلند شد و به اتاق بغلی رفت من هم کت و شلوار را پوشیدم در آیئنه نگاه

 می کردم که متوجه مادر شدم :

-   انشاء الله کت و شلوار دامادیت پسرم ، چقدر بهت میاد .

-    به شما هم میاد . حالا نگفتید سلیقه ام رو پسندید یا نه ؟

-  بله مگه می شه سلیقه تورو نپسندم فقط موندم کی زن تو خوش سلیقه میشه ؟

-   مادر دوباره شروع نکن . بذار راحت باشم می خوای اسیرم کنی که چی بشه؟

در همان حین صدای در را شنیدم بطرف در رفتم .

 در را که باز کردم محمود با تعجب براندازم کرد :

-    غلط نکنم گلوت گیر کرده ؟

-    سلامت کو؟ بیا تو در ضمن حرف اضافه خاموش ......

-    جون محمود بگو چطور شده لباس شیک خریدی؟

-    ای بابا به ما نمیاد یه دست لباس بخریم ؟

-    چرا ...اما تو سال به سال لباس نمی خری اونم لباسی به این شیکی .......

مادر از بالای ایوان گفت:

-  کیه مادر؟

-  همون مزاحم همیشگی ، محموده .......

-   محمود به حالت قهر عقب گرد کرد .

حلش دادم تو :

-  اینقدر حرف نزن از کی اینقدر نازک نارنجی شدی ؟

خندیدو از پله ها بالا رفت .

 (ادامه دارد )

پ.ن

آدمایی که رفتن،

یه روزی بر می گردن

ولی درست وقتی که دیگه منتظرشون نیستی..
 
یا ...
 
پ.ن۲
 
امسال هم شروع شد .عین همه سال ها ...
 
چه امشب هوس گوجه سبز کردم ...
 
جاری باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط رها | 
 

آتش هوس

 

صدای به هم خوردن در کتری ، که روی بخاری مشغول جوشیدن بود در اتاق پیچیده بود .

صدای سرفه های مادر به گوشم می رسید هوای اتاق دم کرده و مرطوب بود . از هوای کسل

کننده خانه حالم به هم می خورد .

نزدیک مادر رفتم سرش را به طرفم برگرداند از توی پلاستیک داروها ،

قرص هایش را بیرون آوردم و با یک لیوان آب دستش دادم مادر هم مثل همیشه

 مهربان نگاهم کرد .

-         اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم ؟

-         دستش را گرفتم

-         - من کاری نکردم هم جوونیتو بپام دادی . حالا نوبت منه ......

-         از جا بلند شدم و بیرون امدم برف مثل یه چادر سفید روی باغچه و

درخت ها را پوشانده بود . لب حوض نشستم

 

 چند روزی بود مادر مریض بود و من کاری نمی تونستم بکنم بلند شم باید برم

از خانه بیرون زدم ومستقیم به اموزشگاه رفتم .نفهمیدم چطور وقت کلاس تمام شد .

 یکدفعه خودم راپشت در اتاق رئیس دیدم . در زدم و با اجازه وارد شدم

مسئول اموزشگاه مردی میان سال اما شیک پوش بود که همیشه خدا یک کتاب جلوش بود

با دیدن من از جا بلند شد به خوشرویی جواب سلامم را داد :

-    به به آقای شایان چه عجب ؟ یادی از ما کردید ؟ ستاره سهیل شدید

کلاس تموم نشده جیم می شید ؟

-         خوبم متشکرم ، این هم از کم سعادتی ماست .

-         اختیار دارید باور کنید از وقتی شما به اینجا تشریف اوردید تعداد

دانشجویان ما زیاد شده که اون همه اش بخاطر تدریس صحیح و اخلاق شماست .

-         خیلی ممنون شما لطف دارید . راستش آمدم از شما تقاضایی بکنم .

-         بفرمائید با کمال میل اگر کاری از دستم بر آید انجام می دم .

 

من می خواستم از این به بعد کلاسهای خصوصی خارج از آموزشگاه را بگیرم .

مسئول اموزشگاه تبسمی کرد

-         البته اما به شرطی که کلاسهای خودتون سر جاش باشه ؟

-         چشم حتما

-         اما کار مشکلیه هم بخواید اینطور تدریس کنید و هم دانشگاه برید .

-         می دونم اما فعلا مجبورم

-         امیدوارم موفق باشید منم سعی می کنم یه مورد خوب پیدا کنم .

-         متشکرم

کیف دستیم را برداشتم و از دفتر بیرون امدم سر راه چشمم به میوه فروشی

افتاد جلو رفتم . او را دیدم از پشت چشمهایش را گرفتم

-      من کیم؟

 می دونم کی بجز شما حمید خان جرات این جسارتو داره دستتو بردار که هوا مه آلوده

دستم را برداشتم

-دیگه چه دسته گلی به آب دادی ؟

- هیچی بابا ماشین بابا رو برداشتم رفتم بیرون یکی بی احتیاطی کرد

زد گلگیر جلوی ماشین را داغون کرد .

- بله معلومه کاملا حق با شماست

- نه به خدا من خیلی آروم می رفتم .

- قسم نخور هر کی ندونه من که می دونم پدر صاب ماشینو در میاری

فقط من یادم باشه ماشین خریدم به تو ندم وگرنه......

- حالا گاوتون کو ؟

- گاوم می خریم نگران نباش .

میوه ها را توی ترازو گذاشتم .

-         باید کمکت کنم

-         دوباره خودتو دعوت کردی ؟

خودش را به نشنیدن زد و راه افتاد . در را باز کردم .

-         یا الله

مادر تازه بیدار شده بود .

-         سلام خدا بد نده خانم جان چی شده ؟ فکر کنم از دست این حمید ؟

 فقط شما رو اذیت می کنه .

-         مادر با سادگی گفت:

-         نه به خدا بچه ام خیلی کمک می کنه.

-         کمک می کنه ؟ حالا باید همه کاررا انجام بده اصلا زنش بدید .

حس کردم صورتم اتش گرفت .

-         خدا از زبونت بشنوه من که حریفش نمی شم

-         اما من می شم .

-         لازم نیست به فکر من باشی ! اگه لالای بلدی چرا خوابت نمی بره ؟

-         من که از خدامه اما کسی به فکر ما نیست .

با دست به بازویش زدم.

-         حداقل جلوی خانم جان حیا کن .

مادر خندید

-         به فکر هر دو تون هستم

-         اما اول باید این حمیدو زن بدی . خانم جان نمی دونی یه دخترائی

 سر کلاسش میان که حرف ندارن ........

-         بسه ، تازه تو اونا رو کی دید زدی ؟ دفعه بعد اومدی آموزشگاه

چشما درویش فهمیدی ؟

-         خندید

-         آهان حالا فهمیدم این دختره مال منه چشماتو درویش کن . نه؟

بلند شدم و دنبالش دویدم . از اتاق بیرون رفت .

 

ادامه دارد ...

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:59  توسط رها | 
 

 

برچهره گل،نسیم نوروز خوش است

در طرف چمن،روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست

خوش باش وزدی مگو که امروز خوش است

 

پ.ن

دوستان سال نو مبارک

خوبی بدی دیدید در سال جاری حلال کنید ...

امیدوارم سال خوبی را اغاز کنید ...

بیائید کینه ها را دور بریزیم وبا عشق ودوستی به استقبال سال نو برویم ...

همتون رو دوست دارم ...

جاری باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:22  توسط رها | 
 

به راه افتاده ام دوباره، بي سودا.


امسال هم هفت سين خواهم چيد.

سنگي از سر راه با خود آورده ام.


يادم باشد به كسي سلام نكنم.


سكوت هم سين دارد.


به راه افتاده ام دوباره ، بي ترديد.

چشمانم نه تلخند و نه بيزار،

شفافند ، اما نه مثل آسمان...!


مثل شيشه.


به راه افتاده ام...


راستي تو اگر بازنگردی.


سوز سردي مى آيد

و باد سفره را با خود خواهد برد.
.
.
.
.
ParSa~

 

پ.ن

داره لحظات معکوس رسیدن به عیدشروع می شه ...

همیشه امید داریم سال جدید یه تغییری داشته باشه یعنی داره؟؟

پیشاپیش سال خوبی رو برای همه دوستای گلم آرزو دارم ...پر از شادی و عشق ...

جاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:39  توسط رها | 
 
مي نويسم :
تازگي ها چه كتابي خوانده ای، ای تو از اين جا بس دور ؟
مي نويسي :
باز هم زنده بگور.
مي نويسم :
مادرت چشم به راه تو نشسته ست، بيا !
...
مي نويسي :
مي توان باز آيا ؟
مي نويسم :
برخيز.
مي نويسي :
بگريز !
مي نويسم :
بايد.
مي نويسي :
شايد.
مي نويسم :
من و تو، يعني ما .
مي نويسي :
تنها ؟
مي نويسم :
تدبير.
مي نويسي :
تقدير.
مي نويسم :
همه را از سرگير !
مي نويسي :
بس دير !
مي نويسم :
يك روز !
مي نويسي :
ديروز !
مي نويسم :
فردا.
مي نويسي :
دردا !
مي نويسم :
برگرد !
مي نويسي :
پا درد !
مي نويسم :
همت !
مي نويسي :
قيمت !
مي نويسم :
عاشق...
مي نويسي :
هق هق ...
مي نويسم :
چرا باز نمیگردی ؟ دل تنگ ما چه گناهي دارد ؟
مي نويسي :
خبرش را دارم هر نوروز، باز در سيني و بشقاب دل
عدس دلتنگی و گندم انتظار مي كاری، باش تا سبز شود .
مي نويسم :
تو چه مي گويي ؟
مي نويسي :
عاطفه چيز بدي ست
سنگدل باش اي مرد، دل نبند ، از همين جا برگرد !
مي نويسم :
به تو اما اينك، مرگ احساست را تسليت مي گويم :
غم آخر باشد.~
غم آخر باشد.~
.
.
.
.
ParSa

 

پ.ن

این سال هم داره تموم می شه ...

من فقط می تونم سکوت کنم ...

باز بیقرارم ونا آرام ...!!!

دوستت دارم تو می خواهی مرا

باز می ترسم نمی دانم چرا؟؟!!!

جاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:18  توسط رها | 
 

عید چه واژه غریبی !!

ان هم برای کسی که بعد تو همیشه طعم زندگیش شور بوده ...


وسوسه شدم بروم زیباترین خریدها را بکنم و خودم را انقدر زیبا کنم

 
که دلت برود و برگردی پیش من ..!!


اما وقتی در ایینه خودم را دیدم وحشت کردم در سالهای

 فراق تو انقدر پیرشدم که دیگرزیبائی ندارم ...زنجره ها نگوید نمی آید ...


... نا امیدم نکنید ...


وقتی موهایم را در باد افشان کنم وقتی چشمانم از اشک براق شود می اید ...

او همیشه پیش من است ...


اینجا ببینید توی قلبم است ...نه نه نه ...اصلا خود من است ...


بشنوید ضربان قلبم را که چه بی محابا اسم او را صدا می کند ...


ببینید در رگ هایم او جاری است ..


من کیه ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


باز لبهایم طعم شوری این زندگی را چشید ...

 

 

 

پ.ن

خیلی خسته ام اصلا نمی دونم کی صبح می شه که ای شب ...

اما این برای من خوبه ...

از وقتی دخترایکه تازه اومدن برای کار  رو می بینم که با چه

شوقی می خوان کاریاد بگیرند وکار کنند خوشحال می شم .

با اینکه گاهی خیلی بهشون سخت می گیرم ...دوست دارم روی پای خودشون بیایستن ...

توی این دو هفته اتفاقات عجیبی برام افتاده تا مرز رفتم و برگشتم ...

می شه ادم شش باز اعزرائیل رو جواب کنه ؟عجب !!!

کاش این عید هم نبود ...

 

جاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:17  توسط رها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،

خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ،

مردن به رهایی

پیوندهای روزانه
نرفتن بچه های معلول فردا به مسابقات چین
نرگس های سوخته 2
نرگس های سوخته 1
بیائید آزاد باشیم ...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
آبان 1387
آبان 1386
آبان 1384
آرشیو موضوعی
موضوعات مهم وبلاگ
پیوندها
اهدای عضو
رها در زنده رود
داستان های رها
شهاب عزیز
مهروی عزیزم
مهدی قاسمی
امیر فرشاد ابراهیمی
ته دیگ
هادی پاکزاد
عمو سیاوش
داداش پارسا
عقل پا بجایی نداره :)
ققنوس آسمان
نسرین بهجتی
صدای پای زندگی
ناهید عزیزم
استاد عزیزم بیگدلی
محمود نیکخواه (بابای زنده رود )
شکوه (دوست جون من )
داداش فردین خودم
امیر هادی کله شق
سلمان
امیر حسین آریا
مریم عزیزم
مهرآسا ی عزیز
ماه تنها
سکوتستان
خط سوم
قوی سپید
احسان خلیلی
پیدا (فیلسوف )
بانوی x
کدو تنبل
می خواهم زنده نمانم
آخرین نسخه مرد
کاشی های آبی
بانوی لحظه ها
میم های عزیز
پیامبر دیوانه
سعید ترشیزی
عقاید یک دلقک
دروغگوی عزیز
کلزال
هاله ماه
ایل بزرگ بختیاری
محبوب عزیز
الماس
نازلی
زن غریب
ناگفته های که خواهم گفت
کوچکترین روزنه نور
مستانه
زمستانه
لیلای عزیز
آلیس عزیزم
گفتنی ها
وبلاگ هاي به روز شده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ