دوباره سالی وتولد تو ...
قفس تنگتر می شود و بالهای کبوترت زخمی تر...
به من می گویند تو رفته ای و باید فراموشت کنم ..
اما تو منی مگر می شود ادم خودش را فراموش کند ؟
انها نمی دانند تو در ذره ذره نفسهای منی؟؟؟؟؟؟؟ ..
باز چشمام به دره........
اون روزی که پر کشیدی نگاه نکردی به پشت سر؟ من بالهایم ضعیف بود..
تو پر کشیدی و من در حسرت اوج و تنهای ماندم. .
دنیا برايم یک قفس شده نمی تونم توش نفس بکشم. .
چقدردلم تنگ شده امشب ....چرا بعد تو هیچ کس مرحم روی زخمهام نذاشت ؟
چرا بعد تو دیگه هیچ صدای گرم نبود ؟
چرا بعد تو هیچ حرف محبت امیزی به دل نمی نشینه ؟
چرا بعد تو شادی معنی نداره ؟
چرا دستها همه سرده؟
چرا هیچ نگاهی دل رو نمی لرزونه ؟
باز امشب شد و شب تولد تو شب پر كشيدنت ...نه نمي توني امشب رو ازم بگيري
اين يك شب مال منه ..مال لحظه ها ي تنهايم
بشينم با ياد چشمات باهات حرف بزنم.
يك جام بزنم نه دو جام در هر يكي چهره ات پر رنگتر و لبخندت دلنشين تر
اما نه من به چشمان تواهانت نمي كنم . مستي چشان تو بيشتر از مي مست مي كنه.
راستي چند سال گذشت كه رفتي؟
يكسال ؟ نه.. دو سال ؟نه ...پنج سال ؟نه...يادم نمي آيد
زمان را فراموش كردم.مي دونستي چقدر سنگدلي ؟آرام و با آرامش خوابيده اي اما من چي؟
تا كه اي بايد اينجا با يادت زندگي كنم ؟
امشب اين اشكها آرومم نميكنه اين دل بهونه مي گيره تو رو مي خواد چي جوابشو بدم؟
باز بايد با چشمان اشكبار تولدت رو جشن بگيرم
و تو.......
اين شمعها سالهاست كه در چنين شبي با قطره قطره وجودم اب مي شود و تو نمي ايي كه فوت كني
ومن منتظر و چشم انتظار به در چشم مي دوزم .
شايد بيائي اشكهايم را پاك كني شعمها رو خودت فوت كني و لبخند بزني
و من باز با برق چشمانت جادو شوم ...........
تولدت مبارك عزيزم .
اي همه نفسم
دوست دارم بيشتر از هميشه
مي روم مي خواهم امشب من و خيال تو با هم تنها باشيم .....

عکست هنوز رو طاقچمه
انگار باهام حرف میزنه
اما نمیدونه دارم
ازغصه دیوونه میشم
خدا کنه صدای من
صدای گریه های من
یه روز به گوشت برسه
بهت بگه دیگه بسه
پرنده جون بیا خونت
بیا توی آشیونت
جفتت هنوز منتظره
چشماش همیشه به در
چشماش هميشه به دره...............................
جاري باشيد
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،