اتش هوس 2

 

هر دو نفس نفس می زدیم .

-   بیائید شام بخورید اینقدر دنبال هم ندوید خودم می دونم با شما دو تا چیکار کنم .

توی کمر محمود زدم.

- حالا خوب شد ؟  دست هر دومونو بند کردی حالا دیگه خانم جان ول کن نیست

مادر خندید :

- شامتونو بخورید

شام را که خوردیم محمود رفت . منم هم ازبس خسته بودم زود خوابیدم .

-مادر حمید بلند شو نمازت قضا می شه !

- حس بلند شدن نداشتم اما بار دوم که دستش به در اتاقم خورد کش

و قوسی به خودم دادم و بلند شدم .

 

از دانشکده مستقیم به آموزشگاه رفتم .

-   می بخشید آقای شایان آقای مدیر گفتن بعد از کلاس برید پیششون

-    چشم حتما خانوم

روی صندلی نشستم .

-  با من امری داشتید ؟

-      فکر نمی کردم اینقدر خوش شانس باشید .! دیروز بعد از اینکه از اینجا رفتید .

آقای رفیعی تلفن کرد و خواست یه مربی زبده برای دخترش بفرستم . اینطور که

می گفت دخترش قصد داره بره خارج از کشور . از نظر هزینه هم مشکل نداره فقط استاد

خوب می خواد این هم شانس خوبیه برای شما و هم افتخاریه برای آموزشگاه ما

آقای رفیعی یکی از بزرگترین تاجرای این شهره ...........

-   ممنون از کی می تونم شروع کنم ؟

-    از همین فردا

مقداری پول از جیبش بیرون آورد و به طرف من گرفت .

  این مبلغ را به عنوان پاداش بگیر اما سعی کن لباس مناسبی تهیه کنی

 آنها از خانواده محترمی هستن . باید پر ستیژ آموزشگاه هم حفظ بشه .

احساس کردم صورتم آتش گرفت .

-         چشم ، حتما

پول را گرفتم و به کلاس رفتم .

-         از اینکه اینطور تحقیر شده بودم اعصابم بهم ریخته بود اگه بخاطر وضع مادر نبود

 یه لحظه هم اونجا نمی ایستادم اما چه کنم که مجبور بودم .

وقتی برگشتم یک دست کت و شلوار شیک خریدم . اما دلم طاقت نیاورد برای

مادر هم یک روسری و بلوز خریدم و به طرف خانه راه افتادم .

در را که باز کردم مادر با دیدن بسته ها به کمکم آمد . سلام کردم و در را با پا بستم .

-  سلام مادر اینا چیه ؟

خندیدم

-  هوس کردم خودم و شما را از دست این لباسهای کهنه خلاص کنم .

-   بفرمائید اینم مال شماست قابل شما رو نداره .

 

بلوزو روسری را به مادر دادم.

 

مادر در حالی که انها را از دستم می گرفت گفت:

- دستت درد نکنه حالا واجب نبود . مادر برای خودت هم چیزی خریدی ؟

 اگه نخریدی من هم نمی خوام .

کت و شلوار را در آوردم

-    می دونستم این حرفو می زنی . حالا برید بپوشید ببینم سلیقه ام رو  می پسندید یا نه؟

مادر بلند شد و به اتاق بغلی رفت من هم کت و شلوار را پوشیدم در آیئنه نگاه

 می کردم که متوجه مادر شدم :

-   انشاء الله کت و شلوار دامادیت پسرم ، چقدر بهت میاد .

-    به شما هم میاد . حالا نگفتید سلیقه ام رو پسندید یا نه ؟

-  بله مگه می شه سلیقه تورو نپسندم فقط موندم کی زن تو خوش سلیقه میشه ؟

-   مادر دوباره شروع نکن . بذار راحت باشم می خوای اسیرم کنی که چی بشه؟

در همان حین صدای در را شنیدم بطرف در رفتم .

 در را که باز کردم محمود با تعجب براندازم کرد :

-    غلط نکنم گلوت گیر کرده ؟

-    سلامت کو؟ بیا تو در ضمن حرف اضافه خاموش ......

-    جون محمود بگو چطور شده لباس شیک خریدی؟

-    ای بابا به ما نمیاد یه دست لباس بخریم ؟

-    چرا ...اما تو سال به سال لباس نمی خری اونم لباسی به این شیکی .......

مادر از بالای ایوان گفت:

-  کیه مادر؟

-  همون مزاحم همیشگی ، محموده .......

-   محمود به حالت قهر عقب گرد کرد .

حلش دادم تو :

-  اینقدر حرف نزن از کی اینقدر نازک نارنجی شدی ؟

خندیدو از پله ها بالا رفت .

 (ادامه دارد )

پ.ن

آدمایی که رفتن،

یه روزی بر می گردن

ولی درست وقتی که دیگه منتظرشون نیستی..
 
یا ...
 
پ.ن۲
 
امسال هم شروع شد .عین همه سال ها ...
 
چه امشب هوس گوجه سبز کردم ...
 
جاری باشید

 

اتش هوس ...

 

آتش هوس

 

صدای به هم خوردن در کتری ، که روی بخاری مشغول جوشیدن بود در اتاق پیچیده بود .

صدای سرفه های مادر به گوشم می رسید هوای اتاق دم کرده و مرطوب بود . از هوای کسل

کننده خانه حالم به هم می خورد .

نزدیک مادر رفتم سرش را به طرفم برگرداند از توی پلاستیک داروها ،

قرص هایش را بیرون آوردم و با یک لیوان آب دستش دادم مادر هم مثل همیشه

 مهربان نگاهم کرد .

-         اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم ؟

-         دستش را گرفتم

-         - من کاری نکردم هم جوونیتو بپام دادی . حالا نوبت منه ......

-         از جا بلند شدم و بیرون امدم برف مثل یه چادر سفید روی باغچه و

درخت ها را پوشانده بود . لب حوض نشستم

 

 چند روزی بود مادر مریض بود و من کاری نمی تونستم بکنم بلند شم باید برم

از خانه بیرون زدم ومستقیم به اموزشگاه رفتم .نفهمیدم چطور وقت کلاس تمام شد .

 یکدفعه خودم راپشت در اتاق رئیس دیدم . در زدم و با اجازه وارد شدم

مسئول اموزشگاه مردی میان سال اما شیک پوش بود که همیشه خدا یک کتاب جلوش بود

با دیدن من از جا بلند شد به خوشرویی جواب سلامم را داد :

-    به به آقای شایان چه عجب ؟ یادی از ما کردید ؟ ستاره سهیل شدید

کلاس تموم نشده جیم می شید ؟

-         خوبم متشکرم ، این هم از کم سعادتی ماست .

-         اختیار دارید باور کنید از وقتی شما به اینجا تشریف اوردید تعداد

دانشجویان ما زیاد شده که اون همه اش بخاطر تدریس صحیح و اخلاق شماست .

-         خیلی ممنون شما لطف دارید . راستش آمدم از شما تقاضایی بکنم .

-         بفرمائید با کمال میل اگر کاری از دستم بر آید انجام می دم .

 

من می خواستم از این به بعد کلاسهای خصوصی خارج از آموزشگاه را بگیرم .

مسئول اموزشگاه تبسمی کرد

-         البته اما به شرطی که کلاسهای خودتون سر جاش باشه ؟

-         چشم حتما

-         اما کار مشکلیه هم بخواید اینطور تدریس کنید و هم دانشگاه برید .

-         می دونم اما فعلا مجبورم

-         امیدوارم موفق باشید منم سعی می کنم یه مورد خوب پیدا کنم .

-         متشکرم

کیف دستیم را برداشتم و از دفتر بیرون امدم سر راه چشمم به میوه فروشی

افتاد جلو رفتم . او را دیدم از پشت چشمهایش را گرفتم

-      من کیم؟

 می دونم کی بجز شما حمید خان جرات این جسارتو داره دستتو بردار که هوا مه آلوده

دستم را برداشتم

-دیگه چه دسته گلی به آب دادی ؟

- هیچی بابا ماشین بابا رو برداشتم رفتم بیرون یکی بی احتیاطی کرد

زد گلگیر جلوی ماشین را داغون کرد .

- بله معلومه کاملا حق با شماست

- نه به خدا من خیلی آروم می رفتم .

- قسم نخور هر کی ندونه من که می دونم پدر صاب ماشینو در میاری

فقط من یادم باشه ماشین خریدم به تو ندم وگرنه......

- حالا گاوتون کو ؟

- گاوم می خریم نگران نباش .

میوه ها را توی ترازو گذاشتم .

-         باید کمکت کنم

-         دوباره خودتو دعوت کردی ؟

خودش را به نشنیدن زد و راه افتاد . در را باز کردم .

-         یا الله

مادر تازه بیدار شده بود .

-         سلام خدا بد نده خانم جان چی شده ؟ فکر کنم از دست این حمید ؟

 فقط شما رو اذیت می کنه .

-         مادر با سادگی گفت:

-         نه به خدا بچه ام خیلی کمک می کنه.

-         کمک می کنه ؟ حالا باید همه کاررا انجام بده اصلا زنش بدید .

حس کردم صورتم اتش گرفت .

-         خدا از زبونت بشنوه من که حریفش نمی شم

-         اما من می شم .

-         لازم نیست به فکر من باشی ! اگه لالای بلدی چرا خوابت نمی بره ؟

-         من که از خدامه اما کسی به فکر ما نیست .

با دست به بازویش زدم.

-         حداقل جلوی خانم جان حیا کن .

مادر خندید

-         به فکر هر دو تون هستم

-         اما اول باید این حمیدو زن بدی . خانم جان نمی دونی یه دخترائی

 سر کلاسش میان که حرف ندارن ........

-         بسه ، تازه تو اونا رو کی دید زدی ؟ دفعه بعد اومدی آموزشگاه

چشما درویش فهمیدی ؟

-         خندید

-         آهان حالا فهمیدم این دختره مال منه چشماتو درویش کن . نه؟

بلند شدم و دنبالش دویدم . از اتاق بیرون رفت .

 

ادامه دارد ...

 

جاری باشید