اتش هوس ...
آتش هوس
صدای به هم خوردن در کتری ، که روی بخاری مشغول جوشیدن بود در اتاق پیچیده بود .
صدای سرفه های مادر به گوشم می رسید هوای اتاق دم کرده و مرطوب بود . از هوای کسل
کننده خانه حالم به هم می خورد .
نزدیک مادر رفتم سرش را به طرفم برگرداند از توی پلاستیک داروها ،
قرص هایش را بیرون آوردم و با یک لیوان آب دستش دادم مادر هم مثل همیشه
مهربان نگاهم کرد .
- اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم ؟
- دستش را گرفتم
- - من کاری نکردم هم جوونیتو بپام دادی . حالا نوبت منه ......
- از جا بلند شدم و بیرون امدم برف مثل یه چادر سفید روی باغچه و
درخت ها را پوشانده بود . لب حوض نشستم
چند روزی بود مادر مریض بود و من کاری نمی تونستم بکنم بلند شم باید برم
از خانه بیرون زدم ومستقیم به اموزشگاه رفتم .نفهمیدم چطور وقت کلاس تمام شد .
یکدفعه خودم راپشت در اتاق رئیس دیدم . در زدم و با اجازه وارد شدم
مسئول اموزشگاه مردی میان سال اما شیک پوش بود که همیشه خدا یک کتاب جلوش بود
با دیدن من از جا بلند شد به خوشرویی جواب سلامم را داد :
- به به آقای شایان چه عجب ؟ یادی از ما کردید ؟ ستاره سهیل شدید
کلاس تموم نشده جیم می شید ؟
- خوبم متشکرم ، این هم از کم سعادتی ماست .
- اختیار دارید باور کنید از وقتی شما به اینجا تشریف اوردید تعداد
دانشجویان ما زیاد شده که اون همه اش بخاطر تدریس صحیح و اخلاق شماست .
- خیلی ممنون شما لطف دارید . راستش آمدم از شما تقاضایی بکنم .
- بفرمائید با کمال میل اگر کاری از دستم بر آید انجام می دم .
من می خواستم از این به بعد کلاسهای خصوصی خارج از آموزشگاه را بگیرم .
مسئول اموزشگاه تبسمی کرد
- البته اما به شرطی که کلاسهای خودتون سر جاش باشه ؟
- چشم حتما
- اما کار مشکلیه هم بخواید اینطور تدریس کنید و هم دانشگاه برید .
- می دونم اما فعلا مجبورم
- امیدوارم موفق باشید منم سعی می کنم یه مورد خوب پیدا کنم .
- متشکرم
کیف دستیم را برداشتم و از دفتر بیرون امدم سر راه چشمم به میوه فروشی
افتاد جلو رفتم . او را دیدم از پشت چشمهایش را گرفتم
- من کیم؟
می دونم کی بجز شما حمید خان جرات این جسارتو داره دستتو بردار که هوا مه آلوده
دستم را برداشتم
-دیگه چه دسته گلی به آب دادی ؟
- هیچی بابا ماشین بابا رو برداشتم رفتم بیرون یکی بی احتیاطی کرد
زد گلگیر جلوی ماشین را داغون کرد .
- بله معلومه کاملا حق با شماست
- نه به خدا من خیلی آروم می رفتم .
- قسم نخور هر کی ندونه من که می دونم پدر صاب ماشینو در میاری
فقط من یادم باشه ماشین خریدم به تو ندم وگرنه......
- حالا گاوتون کو ؟
- گاوم می خریم نگران نباش .
میوه ها را توی ترازو گذاشتم .
- باید کمکت کنم
- دوباره خودتو دعوت کردی ؟
خودش را به نشنیدن زد و راه افتاد . در را باز کردم .
- یا الله
مادر تازه بیدار شده بود .
- سلام خدا بد نده خانم جان چی شده ؟ فکر کنم از دست این حمید ؟
فقط شما رو اذیت می کنه .
- مادر با سادگی گفت:
- نه به خدا بچه ام خیلی کمک می کنه.
- کمک می کنه ؟ حالا باید همه کاررا انجام بده اصلا زنش بدید .
حس کردم صورتم اتش گرفت .
- خدا از زبونت بشنوه من که حریفش نمی شم
- اما من می شم .
- لازم نیست به فکر من باشی ! اگه لالای بلدی چرا خوابت نمی بره ؟
- من که از خدامه اما کسی به فکر ما نیست .
با دست به بازویش زدم.
- حداقل جلوی خانم جان حیا کن .
مادر خندید
- به فکر هر دو تون هستم
- اما اول باید این حمیدو زن بدی . خانم جان نمی دونی یه دخترائی
سر کلاسش میان که حرف ندارن ........
- بسه ، تازه تو اونا رو کی دید زدی ؟ دفعه بعد اومدی آموزشگاه
چشما درویش فهمیدی ؟
- خندید
- آهان حالا فهمیدم این دختره مال منه چشماتو درویش کن . نه؟
بلند شدم و دنبالش دویدم . از اتاق بیرون رفت .
ادامه دارد ...
جاری باشید
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،