م مثل مادر

 

مادر همیشه گله می کنی که چرا مثل بچه گی ها باهات حرف نمی زنم دلت می خواست

مثل اون زمان سر روی پاهات بذارم و تو نوازشم کنی وبه حرفام گوش کنی

اما مادر یادت رفت که همان زمان که لحاف را زیر لبهایت می گرفتی و ارام گریه می کردی

به من سوختن در سکوت را یاد دادی

الان دلم می خواد باهات حرف بزنم شاید گله کنم

مادر چرا به من یاد ندادی آدمها با هم فرق دارند؟

مادر چرا به من یاد دادی نگاه گرم را اما یاد ندادی چطور در میان نگاهای سرد نگاه گرمم راپنهان کنم؟

مادر چرا به من عاطفه را یاد دادی اما یاد ندادی با بی عاطفه ها چه کنم؟

مادر چرا به من صبر را یاد دادی اما یاد ندادی اندازه اش چقدر باید باشد؟

مادر چرا به من پرواز را یاد دادی اما یادم ندادی با بالهای شکسته چه کنم؟

مادر چرا به من محبت را یاد دادی اما یادم ندادی با خیانت آدمها چه کنم ؟

مادرچرا به من لبخند را یاد دادی اما یاد ندادی با لخندهای ماسیده بر لبم چه کنم؟

مادر چرا به من دوستی را یاد دادی اما یاد ندادی با نا دوست ها چه کنم؟

مادرچرا به من یاد دادی صادق باشم اما یاد ندادی با ادمهای دو رو چه کنم؟

مادر مادر مادرمادر مادر مادر

چرا من را برای زندگی با این ادمها تربیت نکردی؟

نه توقع زیادی دارم بی انصافی دارم می کنم مگه کسی به خود تو یاد داد؟؟

مگه می دونستی ادمهای این می شوند؟

مادر عزیزم برای همه یاد داده ها و نداده هایت ممنونم

دستت را می بوسم و از ته دلم می گویم دوستت دارم ای مظلوم پنهان ....

پ.ن

سوختن بر هر شمع کار هر پروانه نیست ...

مادر ی خودش یه قصه است و مادر بچه معلول بودن هزار قصه دیگر ...

صمیمانه بر دستان این مادران هزار بوسه می زنم و خاک پایشان را می بوسم

روز مادر به همه مادران تبریک می گویم

(تو رو خدا مادراتون را چشم به راه نذارید اونها چشمشون به در...)

مامان عزیزم بوسه بر دستانت می زنم .دوستت دارم.

جاری باشید

دردناک ..

 

 

بوي استخوانهاي نيم سوخته و عطريات تند كه هوا را چون مرغان سياه مي شكافند

مرا محصور مي كنند .

به ياد مي اورم آن مردي را كه در درون يك تابوت خفته بود و به هيچ نمي انديشيد .

و آن گروه سياه پوش را كه آرام به دنبالش مي رفتند و دستمال هايشان خشك بود .

و آنها را كه به دور يك گور تازه اب خورده مي گريستند .

و آن مردي را كه در آخرين لحظه هاي زندگي مي خواست چيزي بگويد و نگفت و

 بعد كساني بودند كه گفتند

 (شنيديم )

و سخنش ، كلام بزرگان شد و يك جمله از صد هزار جمله بود كه در

 يك كتاب از صد هزار كتاب احساس بطالت مي كرد.

و آن زني را كه شايد يك جمله ي دردناك گفته بودو تنها بود كه مرد

 و هيچ كس نشنيد و احساس بطالت در فضا معلق ماند.

(نادر ابراهيمي )

 

پ.ن

مدتی خیلی گرفتارم ببخشید دوستان زیاد سر نمی زنم.

سیستمم مشکل پیدا کرده فایل داستان باز نشد ادامه اش رو بزنم . 

جاري باشيد

 

آتش هوس 3

 

نغمه هایت را شنیدم ...

صدایت ارام بخش جانم شده ...

چون مسکنی برای دردهایم ...

اماهمه مسکن ها اعتیاد اورند چون گذشته ...

آرام بنوازم من مست صدای تو شدم ...

 

 

-  سلام خانم جان

-  سلام خوش اومدی پسرم .

-    شما یه چیزی بگید این بخیل که حرف نمی زنه . برای چی لباس خریده ؟

-    والا ، منم نمی دونم گرا از این ولخرجیا کرده از ش بعیده ........

در حالی که گوشم را می خواراندم گفتم:

-    ای بابا حالا بیا و خوبی کن . اصلا می رم پس می دم تا خیالتان راحت شود .

-    نه عزیزم ، شوخی کردم . خوب کاری کردی . جوانی به سن و سال تو خوب است

 اراسته باشه .

محمود لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:

-   خانم جان از این موضوع ساده نگذرید . فکر کنم زن می خواد........

چائی به گلویم پرید . محمود چند تا مشت محکم به پشتم کوبید .

- نگفتم خانم جان اسمش هم امد هول شد .

گلویم را صاف کردم

-  غلط کردی من که مثل تو حسرت به دل نیستم . من غلط می کنم خودم رو گرفتار کنم .

 اما یه پشنهاد تو بگیر اگه خوب بود منم می گیرم .

-  خیلی خوش بحالت می شه من بشم موش ازمایشگاهیت ؟نخیر.

-  پس حرف زیادی نزن بذار به زندگیمون برسیم .

مادر با حنده از اتاق بیرون رفت .

-    حالا جون من راستشو بگو

-   بابا از فردا باید برم بالای شهر خانه یه تاجر معروف به دخترش زبان یاد بدم .

حالا مسئول اموزشگاه گیر داده که باید با لباس مناسب بری حالا دست از

سر کچل ما برمی داری یا نه ؟

-  پس از فردا با خانمهای محترم ملاقات می کنی . خدا شانس بده ..........

-   حالا بیاو حقیقت بگو دیگه ول کن نیست .

-    اومده بودم یه خبر بدم ......

-   چه خبری؟

-    منو و چند تا از بچه ها می خوایم بریم شمال البته حالا نه تابستون می خوام

ببینم تو هم میای یا نه؟

-   حالا کو تا تابستون  ؟

-   حالا کاراتا درست کن .

-  باشه حالا تا اون روز اما دیگه هم جلوی خانم جان از این حرفا نزن دلخور می شما

خندید و در حالی که دست در موهایش می کشید

-   باشه بابا توام .....

-    اگه این زبونم نداشتی

از جا بلند شد .

-   خوب من برم باید نون بگیرم و گرنه خودت که می دونی چی می شه ؟

از مادر خداحافظی کرد دم در رویش را برگرداند

-   راستی مبارک باشه خیلی بهت میاد مواظب باش فردا تلفات ندی ....

-  جون تو جونت کنند ادم نمی شی

-   خوب خداحافظ برم

 

رفت . برگشتم توی اتاق مادر تازه سفره را پهن کرده بود .

 

-  چرا نموند؟

-   اون که تعارف نداره هر وقت بخواد می مونه .

-   باور کن مثل تو دوستش دارم . هر وقت زنگ در رو می زنند می دونم خودشه

ماشاء الله همیشه هم شادو شنگول به خدا بیامرز مادرش رفته باباش که همیشه عنقه .....

-   محمود چاخانه چیکارش میشه کرد .

-  تونمی خوای لباستو عوض کنی؟

خندیدم.

 ادامه دارد

یک فنجان تنهایی....

 

یک فنجان از تنهاییم را بنوش تا طعم نبودنت را در لحظه هایم بچشی ...


دستم را بگیر وباز در لحظه هایم جاری شو ...
 

جاری باشید