دردناک ..
بوي استخوانهاي نيم سوخته و عطريات تند كه هوا را چون مرغان سياه مي شكافند
مرا محصور مي كنند .
به ياد مي اورم آن مردي را كه در درون يك تابوت خفته بود و به هيچ نمي انديشيد .
و آن گروه سياه پوش را كه آرام به دنبالش مي رفتند و دستمال هايشان خشك بود .
و آنها را كه به دور يك گور تازه اب خورده مي گريستند .
و آن مردي را كه در آخرين لحظه هاي زندگي مي خواست چيزي بگويد و نگفت و
بعد كساني بودند كه گفتند
(شنيديم )
و سخنش ، كلام بزرگان شد و يك جمله از صد هزار جمله بود كه در
يك كتاب از صد هزار كتاب احساس بطالت مي كرد.
و آن زني را كه شايد يك جمله ي دردناك گفته بودو تنها بود كه مرد
و هيچ كس نشنيد و احساس بطالت در فضا معلق ماند.
(نادر ابراهيمي )
پ.ن
مدتی خیلی گرفتارم ببخشید دوستان زیاد سر نمی زنم.
سیستمم مشکل پیدا کرده فایل داستان باز نشد ادامه اش رو بزنم .
جاري باشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 0:21 توسط رها
|
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،