بوي استخوانهاي نيم سوخته و عطريات تند كه هوا را چون مرغان سياه مي شكافند

مرا محصور مي كنند .

به ياد مي اورم آن مردي را كه در درون يك تابوت خفته بود و به هيچ نمي انديشيد .

و آن گروه سياه پوش را كه آرام به دنبالش مي رفتند و دستمال هايشان خشك بود .

و آنها را كه به دور يك گور تازه اب خورده مي گريستند .

و آن مردي را كه در آخرين لحظه هاي زندگي مي خواست چيزي بگويد و نگفت و

 بعد كساني بودند كه گفتند

 (شنيديم )

و سخنش ، كلام بزرگان شد و يك جمله از صد هزار جمله بود كه در

 يك كتاب از صد هزار كتاب احساس بطالت مي كرد.

و آن زني را كه شايد يك جمله ي دردناك گفته بودو تنها بود كه مرد

 و هيچ كس نشنيد و احساس بطالت در فضا معلق ماند.

(نادر ابراهيمي )

 

پ.ن

مدتی خیلی گرفتارم ببخشید دوستان زیاد سر نمی زنم.

سیستمم مشکل پیدا کرده فایل داستان باز نشد ادامه اش رو بزنم . 

جاري باشيد