صاعقه ای در ...
وقتی اولین بار انسان اتش را دید ازش دور شد فقط از گرمایش استفاده کرد ..
وقتی اولین صاعقه به کوه زده شد انسان فهمید چه خوب که از قله کوه دور است .
اما وقتی اولین شهاب سنگ به وسط خانه اش افتاد و اتش گرفت فهمید از اتش نمی تواند
بگریزد .
وقتی اسم خانه سالمندان میومد همه می گفتن خوب تا پیری وقت هست ...
اما نمی دونم وقتی اولین دختر جوان ام اس ی را روی تخت دید چی می شه گفت ؟؟
دختری که تو اوج جوانی ۶ سال فقط روی یک تخت بخوابدو چشم به دقایق ببندد تا کسی از در
وارد شود و بگوید سلام ...
تو در حالی که در یک دست گل و در دست دیگرشیرینی داری چشم می دوزی به پیرزنی
که زیر رد پای خورشیدبا تسبیحی در دست مشغول کشتن دقایق است ...
گل های تو در جواب دست های ترک خورده از نامردی روزگار او سر خم می کند
شیرینی تو با تلخی کام او سالهاست که بیگانه است .
اما وقتی می گوئی سلام در جوابت سالها حرف نگفته دارد .
هنوز هم اغوشش در سردی عاطفه ها یخ نبسته ...
می مانی از بازیهای روزگار .....
پ.ن
گاهی باید آسان گرفت ...
هنوزم خیلی ادمها لایق دوستی و دوست داشتن هستند ...

جاری باشید
رها چون باد خوشا پر کشیدن ،