يكدفعه دوره ام مي كنند . پيرمرد مهربون عصا زنان جلو مياد :

- بابا كجائي منو همينطور سرپا نگه داشتي نمي گي با اين پا درد..

پسر لجوجانه توي حرفش زد:

- من تا كي بايد منتظر باشم كي مي خواي برم خواستگاري ؟

صداي ناله مياد به عقب برمي گردم دختره با صورت خوني و صداي كه به زور بلند مي شه مي گه

- تا كي بايد جون كندنم طول بكشه ؟

همگي با هم حرف مي زنند هم همه مي كنند گيج مي شوم هر كدام مي خواهند اول باشند . فرياد مي زنم

- بس كنيد بعد مدتي اومدم پشيمونم نكنيد امشب نوبت اون دختره ......

دختر مي خنده و بقيه ساكت مي شوند .

آره امشب بايد قصه اونو تموم كنم اين شخصيت خيلي وقته منتظر مونده قلم رو كه برمي دارم .

صداي خوردن چيزي به شيشه نا خداگاه به سمت شيشه مي كشاندم .

- آخ

پنجره را باز مي كنم و برش ميدارم سرش محكم خورده به شيشه ، گيجه قلبش به شدت مي زنه .

دستي به سرش مي كشم

- واي نه

دستم داغ مي شه و قرمز ......

ميارمش تو بايد سرشو پانسمان كنم بالهاشو امتحان مي كنم نه بالهاش خدا رو شكر سالمه .. .

- طفلي چي دنبالت كرد كه اينطور خوردي به شيشه ؟

قتي دوباره بردمش دم پنجره قلبش آرومتر مي زدولش كردم پرزد و رفت .

دوباره نشستم پشت ميز اما اينبار دختر طاقت نياورده بود.

جاري باشيد